«صدای آب می‌آید. مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟»*

درکه همان درکه بود. حتی درختهایش هم آشنا بود. چند سال بود درکه نرفته بودم؟ هفت؟ هشت؟ نه سال؟ یادم نیست. اما درختها یادم بود. صدای آب می آمد و هوا خوب بود. چقدر وقتم را بیخود با حال بد گذرانده‌ام در حالی که درکه اینقدر به من نزدیک بوده. درکه با درختهای بلندش. درکه با کافه‌های شلوغ و صدای خنده‌ها. درکه با بوی نان و عدسی. کاش یادم بماند.

* سهراب

/ 0 نظر / 3 بازدید