حکایت استوری‌گذارندگان قریه بالا

صبحها نیم ساعتی از گل و گیاهها عکس می‌گیرم و استوری می‌گذارم در سبزشین. اولها فکر کردم مگر چقدر می‌توانم این کار را ادامه بدهم. حالا می‌دانم که تا مدتها حرف دارم که از گیاههایم بزنم. حتما حرفهایم برای آنها که هنوز به این عشق آلوده نشده‌اند جالب نیست. اما برای خودم مثل این می‌ماند که هر روز صبح دریچه ای باز می‌شود از من تا نور تا خورشید تا دنیایی که سبز سبز است. گلوله و خون و گرانی ندارد. صبحها به بهانه‌ی همین عکسها بهترم. با لبخند روزم را شروع می‌کنم. در شروع روزی که به هیچ چیزش نمی‌توان امید بست لبخند می‌زنم. می‌دانم همه اینها را از این عشق دارم.

چقدر نیاز داشتم به این حرف زدن از گیاههایم. چقدر نیاز داشتم بقیه همراهیم کنند. چقدر قصه لابلای تک تک برگهایشان پنهان کرده بودم. با گیاهها هیچ چیزی تکراری نیست. همیشه یک اتفاق تازه یک جای خانه می‌افتد. یک اتفاق خوب یا بد. جوانه تازه‌ای متولد می‌شود. برگی می‌میرد. قلمه‌ای می‌گیرد و تبدیل به یک گیاه تازه می‌شود. قلمه‌ای نمی گیرد و برگهایش تک تک زرد می‌شوند. یکی در آستانه‌ی گل دادن هر روز خدا برای من ناز می‌کند. آن یکی صبح به صبح شبنمهایش را می‌شمرد. آنقدر از این قصه‌ها دارم که هی دورشان راه می‌روم و هی حرفهایم را جمع می‌کنم و باز وقت نمی‌کنم همه‌اش را بنویسم.

همین امروز صبح، دو تا گلدان اشرفی را خلوت کردم که جان بگیرند. بعد یک دسته بزرگ قلمه اشرفی داشتم و یک عالمه گلدان. گرمم بود. موها پیچیده بودند دور گردنم. اما از عشق لمس خاک و برگها نرفتم حتی تا اتاق. همانجا ایستادم و گلدانها را درست کردم: آخرین گلدانهای اشرفی تا اسفند. دیگر از قلمه‌های اشرفی خبری نیست. قلمه‌اش در فصل سرد نمی گیرد. بیخود گیاههایم را زخمی نمی‌کنم.

اینجا در روزنگار خانم شین، کمتر از این بازیهایم می‌نویسم. فکر می‌کنم هر کس حوصله‌اش را داشته باشد یا دلش بخواهد می‌رود همان سبزشین را دنبال می‌کند. نخواهد هم من هستم. با روزهایم. با نوجوان بچه مدرسه‌ای شکمویم. با روزهای کارگاهی و شبهایم. با قلبم که پر از پروانه‌های کوچک است. با هیجانم از شروع مدرسه در برابر بچه‌ام که فقط عصبانی است. با چالشهای مادری که می‌خواهد بی‌پولی و بچه‌داری و چرخاندن خانه را مدیریت کند. با طعم خوش شیرینهای رسیده از یزد که یک روزه ته‌شان را درآوردیم. با خستگی‌ام از ترافیک. از روزها. از اخبار. با ذوق‌زدگی‌ام از خرید یک پرده حمام تازه و دور انداختن آن یکی که از سال 82 همراهم آمده بود. با خانه کوچک و شلوغ و دوست داشتنی‌ام. با خیال آشی که عصر می‌خواهم بپزم. با ماشین پر افاده پررویم که برای من ناز می‌کند. با دستهایم که خراشهای سیاه رویش افتاده. با چشمهایم که یک شب که حواسم نبوده 42 ساله شده‌اند. با یادداشتهای «تولد فلانی» و «قسط» و «بیمه»‌روی تقویمم. با عشق عمیقم به سالگردها. عددها. روزها و با دوست داشتنت. چیزی که مرا از این چرخه تکراری بیرون می‌آورد.

شما هر تکه از مرا که دوست داشتید دنبال کنید.


امضا : شین تکه تکه پخش شده در تمام شبکه های اجتماعی 


/ 0 نظر / 253 بازدید