God is in the details


داشتم بشقابهاى چينى را مى‌چيدم روى ميز كه يادم آمد سالهاست براى آمدن آدم بزرگى به خانه ميز نچيده‌ام. سالهاى سال است ليوان كريستال سر ميز نگذاشته‌ام. دستمال سفره نگذاشته‌ام و قاشق و چنگال را منظم كنارش نچیده‌ام. همانطور كه مادرم يادم داده، قاشق كمى بالاتر، چنگال پايين. ليوان سمت راست. سس سالاد روى پيش دستى طلايى كه روغن زيتون رو ميزى نخى شيرى رنگ را لك نكند. جزييات. جزييات بى‌اهميت بسيار مهم. جزييات كه وقتى حواست پرتشان مى‌شود يك دنيا هستند. دنياى كوچك و شلوغ جزييات. 

داشتم از تك تك همين جزييات مسخره لذت مى‌بردم. از گذاشتن كاسه‌هاى سوپ خورى كنار هم. از گذاشتن ظرف سبزى خوردن. سالاد. ليمو. جزييات عزيز. كاش حواسم بود و شمع هم مى‌خريدم. فقط يكى از جا شمعيها را پيدا كردم. دو تا داشتم و بهرحال فرقى نمى‌كرد چون شمع نداشتم. ميز را چيدم. ايستادم كنار و تماشا كردم. كار بى‌اهميتِ فوق‌العاده‌اى انجام داده‌بودم. نور مى‌رقصيد روى لبه طلايى بشقابها. خوب شد نفروختمشان. مى‌خواستم در هاگيرواگير اسباب‌كشى و طلاق و بحرانهايش سرويس چينى را بفروشم به اين بهانه كه ديگر به چه دردم مى‌خورد. 

حالا سرويس را چيده بودم روى ميز. نو مثل روز اول و من خوشحال بودم كه دارمش. خوشحال بودم مهمان عزيزى مى‌آيد كه مى‌شود به خاطرش ميز چيد. دستمال سفره گذاشت و لبخند زد.

يك وقتى خسته و دلزده از تشريفات از همه چيز حالم بد مى‌شد، حالا اما فرصتش را داشتم لذت ببرم. زندگى هنوز داشت در گوشم پچ پچ مى‌كرد و من مى‌شنیدم انگار.

@mrs_shin

/ 3 نظر / 241 بازدید
syahbaatr

خوب بود مخصوصا پچ پچ زندگی. من تنها رابطه احساسی که با زندگی برقرار میکنم فک کنم این باشه که مراسم ختممو بیاد. اونم اگه مراسم تو طرح نباشه :))