ندیدن


نشسته‌ام، منتظر آفتاب. تقريبا تمام صبحهاى بهار و تابستان، منتظر همين شعاع آفتاب كج هستم كه مدتى كوتاه روى ديوار خانه مى‌افتد. يادم مى‌افتد كه او ديگر آفتاب امروز را نمى‌بيند، خيليها آفتاب امروز را نمى‌بينند. من زنده‌ام هنوز. تو را در كنج اتاقم پنهان كرده‌ام. آرزوهاى كوچك من هنوز دست يافتنى هستند. آرزوهاى خسته‌ى پاى در راه كه آنقدر ساده شده‌اند كه ديگر هيچ خيالى را نمى‌لرزانند. 

اما همين لحظه‌ى كوچك كوچك را، او ديگر ندارد. رفته و داغ سنگين گذاشته روى دل پدر و مادر و فرزند و دوستانش... 

آفتاب سر ساعت ٦:٥٢ دقيقه خواهد آمد. زندگى براى بعضيها ادامه دارد، به همان بيهودگى كه از قبل ادامه داشت... همين آفتاب كج غبارآلود بيهوده اما براى او ديگر طلوع نخواهد كرد.


@mrs_shin

/ 1 نظر / 358 بازدید