نامه سرگشاده به جناب یونیورس

از صبح دیروز حال آدمی را داشتم که روی پایش سوسک راه رفته. اولین کاری که می‌کند چیست؟ کشتن سوسک و بلافصله شستن پایش. سوسک را که کشتم اما چندش از بین نرفت که نرفت. تا شب هی به خودم می‌گفتم بی خیال. می‌گفتم مهم نیست. می‌گفتم که باید یادم بماند که سوسک را از مقامی که دارد ارتقا ندهم. سوسک فقط یک سوسک است. صفحه سفید که آمد جلوی رویم می‌دانستم چاره‌ای ندارم جز نوشتن از همین. آنوقت حتما دست از سرم برمی دارد.

تازگیها مچ خودم را می‌گیرم که بیشتر از همیشه دارم شبیه بابا می‌شوم. دلم می‌خواهد چیزهای آزاردهنده را اصلا ندانم. نشنوم. نپرسم حتی. هنوز مثل بابا به تکنولوژی «ندید گرفتن موارد ناخوشایندی که جلوی چشمم اتفاق می‌افتد» نرسیده‌ام اما. حتما من هم می‌رسم.

بعد از تعطیلات زندگی تلق‌تلق‌کنان جایی خارج از مدارش می‌چرخد و هنوز روی دور نیفتاده. شبها دیر می‌خوابم. صبح با سایه‌ها می‌جنگم تا بیدار شوم. یادم می‌رود به گلدانها آب بدهم. حوصله معاشرت ندارم. فهرست کارهایم را به خودم یادآوری می‌کنم ولی باز هیچکدامشان را انجام نمی‌دهم.

منتظرم چیزی بیرون از من تغییر کند که انتظار بیهوده‌ای است.

در سفر خانه‌های بزرگ و حیاطهای سرسبز و حوضهای پر از ماهی دیدم. خیال بافتم که اگر یکی از اینها خانه‌ی من بود چه می‌کردم. فکر کردم چرا حتی بلد نیستم خیالش را ببافم. دلم می‌خواهد یک روز یک خانه حیاط دار داشته باشم. یک حیاط کوچک با آفتابی کج. بماند که اندر خم کوچه‌ی خود خانه داشتن مانده‌ام...

وسط همه این پراکندگیها هم بنویسم که چقدر این دوره بعد از چهل سالگی خوب است. یک جور رخوت خوبی سراغ روح آدم می‌آید. انگار دیگر می‌فهمی که زندگی را نباید آنقدرها سخت گرفت. «خوب که چی» را بیشتر به کار می‌بری. سوسکهایی که چه بخواهی چه نخواهی از روی پایت عبور می‌کنند، راحتتر ندید می‌گیری. نمی‌شود توضیحش داد اما خوب است. سبکی سی و خورده‌ای سالگی را ندارد اما سنگین هم نیست. یک جور شخصیت مستقل دارد. شخصیتی که می‌خواهد دنیا را به حال خودش بگذارد و برود یک گوشه برای خودش یک حیاط کوچک داشته باشد که بشود این وقت سال دور حوضش را گلدان شمعدانی گذاشت.

خانه حیاط دارم حوض هم که حتما باید داشته باشد... لطفا در درخواستم اضافه کنید.

و من الله توفیق


#فروردین97

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin


/ 0 نظر / 813 بازدید