از دلخوشیهای کوچک و شیاطین دیگر...

به حبیب که گفتم از این پتوسها به من قلمه بده، گفت ممنوع است. گفته‌اند به هیچ کس قلمه ندهیم. چند روز بعدش با یک کیسه‌ی مشکی آمد تویش سه چهار شاخه‌ی کوچک پتوس بود. با هیجان رد و بدل کردن یک ماده ممنوعه، گیاهها را به من رساند. کیسه را بردم توی ماشین و بازش کردم. چهار شاخه نرم و نازک از چهار گلدان مختلف.

من تا همین اواخرپتوس نخریده بودم. گلدان صورتی سفالی را با شاخه‌های دلربایش بی‌تا به من هدیه داد و به جز آن همه‌ی پتوسهایی که در خانه دارم همه‌ی سبزی دیوارها، همه‌ی شاخه‌های سبز و دیوانه‌ای که دلم را روشن کرده‌اند از همان چهار شاخه هستند.

همین گلدان زرد یکی از آن شاخه‌هاست. اسمش پتوس نیست. فیلودندرون است. برگهای قلبی شکل دارد و به خاطر شباهتش با پتوس اشتباه گرفته می‌شود. قبلا کنار پنجره بود. چیزی حدود یک سال همان یک شاخه ماند. همانجور ساده و کوچک و ظریف بعد یک‌باره انگار که تمام مدت داشت نیروی زندگی ذخیره می‌کرد افتاد به رشد کردن. انگار می‌جوشید و برگ می‌داد. یک بار که بی‌دقت پنجره را باز کردم شاخه درازش تقریبا از بیخ قطع شد. شاخه‌ای شده بود به طول بیش از 2 متر... گذاشتمش روی پیشخوان. تکه تکه بریدم و گذاشتم توی آب. همین گلدان قرمز از همان شاخه‌هاست. شاخه‌ی آزرده ی گلدان زرد، باز 6 ماهی رشد نکرد. قهر کرده بود شاید. حالا باز دارد قد می‌کشد. دارد می‌رسد به زمین.


حبیب آقا هر جا که هستی دستت سبز، دلت خوش و خانه‌ات آباد!


#آبان٩۶
✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

/ 0 نظر / 95 بازدید