شم های ساحلی


روى كانال مدرسه مرتب عكس از اردويشان مى‌گذارند. پسرم وسط عكسهاست. قدش بلند است و رو به دوربين لبخند مى‌زند. من نگاهش مى‌كنم و يادم مى‌افتد كوچك كه بود، به شن مى‌گفت «شم». «شم» را با تشديد روى ميم مى‌گفت و نمى دانم چند وقت بعدش «شم» شد شن، «باكندت» شد بادكنك، «اينا» شد سينا. در من هنوز هزار خاطره پررنگ هست از قدمهاى لرزان يك سالگيش روى سنگها، از بوى ذرتى نفسهایش، از نقاشيهاى كودكانه‌اش رو كاشيها. 

حالا اما پسر بزرگى‌ست كه وقت اردو رفتن مى‌گويد: «مامان دلم براى خودم تنگ ميشه!» اين خودى كه دلش برايش تنگ مى‌شود همان موجود سرتق و سمجى است كه پاى پلى استيشن مى‌نشيند. وقتى قرار است درس بخواند نق مى‌زند و هميشه خدا گرسنه است. 

از اينكه دلش براى خودش تنگ مى‌شود خنده‌ام مى‌گيرد. من هم دلم برايش تنگ مى‌شود. حتى براى همه اينهايى كه گفتم. براى اينكه وقتى نيست، خانه زيادى ساكت، زيادى مرتب است و نبودنش كه طولانى شود، ديگر دل من نه سكوت خانه را مى‌خواهد نه هيچ چيز ديگرش را. 

يك جا بنويسم كه يادم باشد پسرم على‌رغم همه غرهايى كه به جانش مى‌زنم، اصلا شبيه من نيست. آسان‌گير است و سرخوش. كار خودش را مى‌كند. زندگى را هيچ جدى نمى‌گيرد. بيشتر اوقات از نتيجه‌اى كه مى‌گيرد راضى است و نه كمال‌گراست و نه دنبال تاييد. دوستانش حرفش را گوش مى‌كنند و توانايى رهبرى گروه كوچكش را دارد. همه‌ى اينها را مى‌نويسم كه يادم بماند. 

خيلى وقتها برايم سخت است در ميان آن همه دردسرى كه برايم درست مى‌كند، نكات مثبتش را هم ببينم. 

يك اردوى ٤-٥ روزه لازم است و دلتنگيهاى مادرى كه روى هر عكس كه روى كانال مى‌گذارند، زوم كند تا پسر سرتق ١٣ساله‌اش را تماشا كند. 


@mrs_shin

/ 2 نظر / 245 بازدید
mrkashef

دلتنگي تنها کلمه ایست که وقتی می خوانمش بغض می کنم .دستم که به هیچ جا بند نباشد و همه بهانه ها را که گرفته باشم، بند میکنم به نبودش. بند میکنم به وبلاگ تو که خودت را می نویسی ،کم که می آورم، آن وقت ها که دلم را چیزی راضی نمی کند، آرام که نمی شوم، آویزان نبودش می شوم و دلتنگی ام را آرام می کنم.گوشه ای تنها و آرام می نشینم و یک جوری، خودم را بغل می کنم، یک جوری که ناخن هایم در گوشتم فرو رود، محکم…و می گذارم بغض بیاید خفتم کند. بعد آهسته آهسته تمام این بهانه ها در مقابل نبودش کوچک می شود. آرام آرام آروم میشم...

syahbaatr

اینکه آدم دلی واسه خودش تنگ شه.خیلی حس هنرمندانه ایه. دست کمش نگیر. آدم یاد بزرگواران اگزیستانسیالیست میفته :)