«به هر جا برد بدون ساحل همونجاس»...


نوزده سالم بود که گواهینامه گرفتم. از بیست و شش سالگی رانندگی یک فرآیند هر روزه در زندگیم شد. می‌شود تقریبا شانزده سال. پانزده سال از این شانزده سال را با ماشین دنده‌ای رانندگی کردم. ماشین دنده‌ای داشتن و با آن درست رانندگی کردن یعنی بلد بودن کلاج. کی و کجا با چه شدتی فشارش بدهی که ماشین به نفس نفس نیفتاد، قدرتش کم نشود و صداهای عجیب غریب از خودش در نیاورد. نیم کلاج هم که خودش قصه‌ایست که من در شیبهای تند خیابان اوین یاد گرفتم. همان مسیری که الان یک طرفه از اوین سر می‌خوری به سمت یادگار، قبلا دو طرفه بود. یک بار بالای شیب ترسیدم و زدم روی ترمز و پیکان قراضه‌ای که داشتم باهاش آموزش می‌دیدم نفسش برید، خاموش شد و دیگر یک قدم هم از جایش تکان نخورد. مربیم مجبورم کرد دنده عقب بروم تا پایین سرازیری و این بار بدون ترمز بیایم بالا. بله. در نتیجه همین حرکت و سالهای زیاد در خیابانهای شیب‌دار رانندگی کردن، دانش بیهوده‌ی زیادی از نحوه رانندگی با ماشین دارم. وقتی ماشین دنده‌ای را بالاخره بوسیدم و گذاشتم کنار، برایم خیلی خیلی خیلی سخت بود که به ماشین اتومات عادت کنم.

همه عقیده داشتند که گذر از ماشین دنده‌ای به اتومات اتفاقا خیلی هم آسان است و آدم زود عادت می‌کند. من اما برگشته بودم به مرحله اولیه رانندگیم. آنجایی که سرم را می‌آوردم پایین تا دنده را عوض کنم. حالا باید دوباره نگاه می‌کردم تا یادم بیاید که دنده عقب کجای این جانور است. آیا حالا جای درستی هستم یا قرار است بایستم یا بروم توی دیوار. دنده دو حالت مختلف ایستادن داشت و یک حالت برای جلو رفتن یکی هم برای عقب آمدن. می‌شد هم manual کنی که آن هم قطعا طنز بود. چون فقط اختیارش را داشتی که بین دنده 1، 2و 3 بچرخی تازه آن هم هر جا ماشین صلاح می‌دید توی کارت مداخله می‌کرد.

چیزی شوک اصلی را به من وارد کرد، از دست دادن کنترل در بخشی از زندگیم بود. ماشینی که تا دیروز مدام « چشم ارباب»، «بله ارباب»، «سپاسگزارم ارباب» از دهنش نمی‌افتاد حالا برای من صاحب‌نظر شده بود. خودش صلاح می‌دید که کی دنده عوض کند، کی دور موتورش را کم کند، کی کلاج بگیرد و کی نگیرد و از نظر من تمام تصمیمهایش غلط بود. از روی صدای موتور می‌فهمیدم که راننده چندان خوبی نیست و من خیلی بهتر از او، با درآوردن صدای کمتری از موتور می‌توانم کارم را پیش ببرم ولی مجالی برای اثبات حرفم به ماشین یک دنده‌ام نداشتم.

حداقل شش ماه طول کشید که دیگر به دنده نگاه نکنم. حالا بعد از یک سال و نیم دیگر حساسیتم را به صدای موتور از دست داده‌ام و اهمیتی به تصمیمهای غلط ماشین نمی‌دهم. مهم این است که کمتر خسته می‌شوم و در نهایت آنجا که می‌خواهم بروم، می‌روم. حتی کنار صندلی اربابی برایش جا باز کرده‌ام. گاهی هم شانه‌هایش را می‌مالم و می‌گذارم از شریک ارباب بودنش لذت ببرد. من هم راستش یاد گرفته‌ام از آسانتر شدن بخشی از زندگیم لذت ببرم.

حالا می‌دانم که این را می‌توانم به خیلی بخشهای زندگیم تعمیم بدهم. چه جاهای زیادی هست که سفت ایستاده‌ام که کنترل کوچکترین بخش زندگیم را به دیگری نسپارم و از دست دادن حتی اختیاری کوچک آشفته و سرگردانم کرده است.

بله این منم «زنی تنها، در آستانه فصلی سرد» که یاد نگرفته یا نشده یاد بگیرد که تکیه کند. زنی که تکیه‌گاهش هیچ وقت آنقدر ایمن نبوده که چشمهایش را ببندد و مطمئن باشد که کسی او را ته دره‌ای نمی‌اندازد، یا ته چاهی عمیق که بیرون آمدن ازش هزار برابر استراحت لحظه‌ایش طول بکشد و فرسوده‌اش کند.

این منم زنی که هرگز هرگز هرگز اعتماد نکرده. عمیق و از ته دل اعتماد نکرده. هر جا هم که اعتماد کرده روزگار با شدت و غلظت اشتباهش را قاب کرده و توی صورتش کوبیده. زنی که بلد نیست in charge نباشد. بلد نیست شل کند. علی‌رغم همه شعارهایی که می‌دهد و همه حرفهایی که به دوستانش می‌زند بلد نیست وا بدهد. بلد نیست پارو نزند. برای اینکه می‌ترسد قایق تکه پاره‌اش بخورد به سنگی و همه زحمتهای بیهوده‌اش به باد برود.

حالا می‌دانم که خیلی جاها سختگیری بیخودی و ترسهایم به جای من تصمیم می‌گیرند. می‌دانم که لازم نیست همیشه هم اینقدر جدی روی صندلی جلو بنشینم و با اخمی روی پیشانی مستقیم به روبرو نگاه کنم. می‌دانم که گاهی هم می‌شود وا داد و به هیچ جای دنیا هم برنمی خورد. می‌دانم که خسته‌ام و حالا شاید وقتش است که کسی دیگر به جای من تصمیم بگیرد. قایق وصله پینه‌ای هم فوقش غرق می‌شود دیگر. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. باید پارو نزد وا داد. به قول شاعر. این را بگذارم رزولوشن سال جدید میلادی اصلا.

@mrs_shin



/ 1 نظر / 243 بازدید
syahbaatr

اصولا کار اصلی سیگار مشروب موار مخدر سکس و خیلی تفریحات و اعتیادات دیگه همین وا دادنه... این حال بیحال را عدد بده