They lived happily after

این جمله را آخرین بار همین دیروز، روی کیک خانم بازیگر دیده‌ام. راستش با بیشتر جزئیات این ماجرا کاری ندارم. فکر می‌کنم به خودش مربوط است که خواسته در چهل و خورده‌ای سالگی لباس عروس سفید بپوشد و عروسی بگیرد و آتلیه برود و عکسهای مکش‌مرگما بیندازد. به خودش مربوط است و آرزوهای درونی خودش و شوهرش. فکر می‌کنم آدمها در موقعیتهای مختلف، انتخابهای مختلف می‌کنند و اصولا حرف زیادی نباید زد. ته‌اش جهان هستی نشسته تا تک تک « من،هرگز»‌ها را چنان توی حلقت فرو کند که بیا و ببین. یک روز می‌بینی تا دسته فرو رفته‌ای توی یکی از «من،هرگز»های همین یکی دو سال پیش و چیزی از عزت نفست باقی نمانده.

البته همین ازدواج هم کلی تابوشکنی در خودش دارد که شاید هم بد نباشد. اینکه زنی که جدا شده و بچه هم دارد، دوباره بتواند عروسی بگیرد و دوباره رو به دوربینها لبخند عروس شادمان را بزند و رو به قضاوتهایی که زن طلاق گرفته را شکست خورده‌ای بیش نمی‌دانند بایستد بد هم نیست. ولی چیزهایی در این کلیت مرا وادار به کهیر زدن می‌کند که ترجیح می‌دهم اظهار نظر نکنم.

من الان فقط با همان جمله کار دارم. راستش تنها قسمت غیرقابل درک ماجرا نوشتن همین جمله است. این که زنی آب از سر گذشته که بالا و پایین این زندگی را دیده اجازه بدهد همچین جمله مبتذل و بچگانه‌ای روی کیکش نوشته شود، به نظرم احمقانه است. کسی که خودش یک بار همه این مسیرها را رفته، مادر است و می‌داند که قصه‌های پریان حقیقت ندارد. کسی که می‌داند هیچ دو نفری فقط با ازدواج کردن خوشبخت نمی‌شوند. می‌داند یا امیدوارم بداند که چقدر حفظ یک رابطه نیاز به تلاش دو طرفه دارد و آخرش هم اینکه بشود یک همزیستی مسالمت‌آمیز داشت جز بالاترین دستاوردهاست.

از بین تمام این جزئیات چشمم گرفته به همین یک جمله که باعث فریب خیلی از دخترها در گذشته‌های ما بود. یکیش خود من. فکر می‌کردم دیگر بعد از ازدواج و با رسیدن به آن اوج رویایی دیگر لازم نیست قدم دیگری برداشت. بدون اینکه بدانم که آنجا تنها آغاز یک مسیر است. راهی که می‌تواند به شهری ختم شود یا روستایی، جنگلی یا بیراهه‌ای، رویایی یا کابوسی... کاری به راههای رفته ندارم. منظورم این است که ته‌ته‌اش بزرگترین لطفی که خانم بازیگر می‌تواند به سیل طرفدارانش بکند می‌تواند همین باشد که این کلیشه‌ی دردناک را از حرفها و عکسهایش حذف کند. اینکه عشق دوای همه دردهاست و ازدواج نقطه‌ای که همانا رسیدن به آن بهترین بهترینهاست.

فکر می‌کنم ممکن است یک روز لباس سفیدی با دنباله‌ی سه متری بپوشم، موهایم را بلوند کنم، با لبهای غنچه رو به دوربینهای نامرئی عکسهای آنچنانی بیندازم اما روی کیکم جمله‌ای که می‌نویسم این است: «‌حالا بریم تا ببینیم چی می‌شه.»‌ یا «نشاشیده شب درازه»‌ یک چیزی توی همین مایه‌ها... گیرم که آنقدرها هم شاعرانه نباشد.  

/ 0 نظر / 46 بازدید