آدم برفی خیابان نوبهار

سینا گفت من که بلد نیستم آدم برفی درست کنم. گفتم من هم همینطور. نه که بلد نباشم. حتما در سالهای دور کودکیهای از یاد رفته، آن وقتهایی که واقعا برف می‌بارید آدم برفی درست کرده‌ام. یا شاید وقتی که سینا کوچکتر بود و می‌بردمش پشت‌بام خانه و وسعت دست نخورده‌ی سفیدش را با قدمهای کوچکش می‌دوید... اما از آخرین برف آنقدر گذشته بود که خاطره‌ی آدم برفی درست کردن را از یاد برده باشیم. آدم برفی ولی چیزی نیست که در گذر زمان از یاد آدم برود. مثل اتوکد کار کردن، دوچرخه سواری و توان شگفت عشق ورزیدن می‌ماند. شروع کردیم و نیم ساعت بعد آدم برفیمان پشت به خیابان نوبهار ایستاده بود، چشمهای سیاه داشت، لبخندی غریب و افکاری پیچیده. شال قرمز من درست اندازه گردنش بود و به افقهای دور خیره شده بود. بعد شال سینا را انداختیم دور گردنش و آن اندک نشاطی هم که داشت از دست رفت. پسر همسایه قاشقی که ته جیبش پیدا کرده بود به آدم برفی ما اضافه کرد. حالا آدم برفی افسرده ما که افکار پیچیده ای در سر داشت مسخره هم شده بود. قاشق را برداشتم و به جایش دماغ بزرگ و کوفته ای از برف برایش درست کردم. دستهایی از شاخه‌های خشکیده آغوشش را به سمت ما و برف و همه دنیا باز کردند. حالا آدم برفی نسبتا آبرومندی شده بود که افکار پیچیده ای در سر داشت. ما سراپا برفی بودیم و زندگیمان شبیه کارت پستالها شده بود، برای چند لحظه یا ساعت کوتاه ... #بهمن٩٦ ✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

/ 5 نظر / 553 بازدید
mrkashef

#"بعیدم این حال گذشته نمی‌شود".آدم برفی های زندگی مان هیچ وقت فراموش نمیشن مثل کسانی که بهت خیانت کردن و دروغگو شدن .حال ، چیزی است که سال‌هاست برایم کش می‌آید. پرم از آدم برفی هایی که نگذشته‌اند. سنگین سنگین می‌روم؛ هی کندتر مثل آدم برفی که الان شده آدم یخی. و همیشه فکر می‌کنم باید دور شوم. به طرز ساده‌لوحانه‌ای گمان می‌کنم می‌شود با دور شدن از این آدم برفی ها، همه چیز را پاک کرد. انگار در دورها، فراموشی دم دست است. دور از آدم برفی ها، دور از عادت‌ها، دور از شهر، دور از معاشرت، دور ِ دور ِ دور. پس دور می‌شوم. اما همیشه کنج همان دوری‌هاست که می‌بینم همه چیز حی و حاضر است، با چین و شکنی واضح‌تر، پر رنگ‌تر. دوری، خالی است.خالی است مثل آدم برفی ات خالی از هر صدایی، هر رفت و آمدی، نشانی. دوری، یک سن بزرگ خالی است که نور به میانه‌اش می‌تابد. به دوری برسی، آهسته آهسته همه چیزها از تاریکی گوشه‌های سن، سر در می‌آورند و به میانه سن می‌آیند. و آنجاست که بهتر از هر وقت دیگری می‌توانی ببینی‌شان. دارم دور می‌شوم ازآدم برفی ها و آدم برفی حال، آدم های گذشته نمی‌شود.# یادم رفته این جمله از چه نویسنده ای هست .

madedi

سلام دنبال شدید

madedi

ممنون میشم دنبالم کنید

yejayekhoob

مسافرخانه های ارزان نزدیک حرم https://goo.gl/rmbche

charmwish

ممنون میشم منو دنبال کنید...من شمارو دنبال میکنم