طرز تهیه ته چین

وقتی مدتی ننویسی، دست و ذهن از هم فاصله می‌گیرند. نوشتن سخت می‌شود. چند تا یادداشت نصفه نوشته باشم، خوب است؟ زیاد خیلی زیاد. می‌خواستم از تو بنویسم و نمی‌شد. نه که نشود ها، اما کلمه‌ها الکن هستند وقتی می‌خواهم از درونیاتم بنویسم. می‌خواستم بگویم که وقتهایی هست که دیگر نمی‌دانم چه بگویم. آن وقت بلند می‌شوم و ته‌چین می‌پزم. ته‌چین از آن غذاهاییست که لابلایش می‌شود کلی حرفهای نگفته پنهان کرد. می‌شود آنقدر «دوستت دارم» ‌لابلای زعفران و ماست و تخم‌مرغش گنجاند که همسایه‌ها هم بفهمند.

 می‌خواستم بنویسم و می‌ترسیدم که همه‌چیز به اندازه‌ی کلمه‌ها کوچک شود. می‌ترسیدم چند سال بعد خاطره‌ها که پیر شدند همین کلمات الکن بمانند و ما باور کنیم که همه چیز اینقدر ساده اتفاق افتاده است. برای همین سه چهار روز است که هی می‌نویسم و هی نصفه می‌گذارم. هی پناه می‌برم به کتابها. به گلدانها. خاطره‌های عزیز هم می‌آیند و برای خودشان در سرم می‌چرخند.

زندگی ساده نیست. نبوده و لابد نخواهد هم بود. من دیگر حتی انتظارهم ندارم چیزی ساده‌تر شود. راه می‌روم. می‌نویسم. زندگی می‌کنم و فکر می‌کنم آخرش همین است دیگر. همین که یک جایی عشقی باشد که تو را ببندد به زندگی. که این همه رفتن و آمدن و خواب ماندن و قهوه درست کردن به چیزی بهتر ختم شود. به دراز کشیدن روی کاناپه خاکستری مثلا. می‌بینی چه سخت است. وقتی می‌خواهی بنویسی و نمی‌شود. وقتی حرفهایی که داری از کلماتی که در اختیارت هستند زنده‌تر و وحشی‌تر هستند.

آخر همه‌ی ننوشتنها پناه می‌برم به نشستن کنار پنجره‌هایم. زل زدن به کوهی در دوردست و بعد از جایم بلند می‌شوم که به یکی از گلدانها برسم. زیاد شده‌اند. خیلی زیاد و من دیگر نمی‌رسم درست و حسابی ازشان مراقبت کنم. فکر می‌کردم توانم برای مراقبت بی‌پایان است. نیست.

دیدی نمی‌توانم بنویسم؟ بروم همان ته‌چینم را بپزم.

#آذر٩۶

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

 

/ 0 نظر / 151 بازدید