«تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است...»

راه مى‌رفتم تا شيدا نباشم. لكه زرد پررنگى باشم كه پس زمينه‌ام تپه بود و رود و درختهاى تبريزى. ديدم كه خزان رسيده به چنارهاى همسايه. ديدم كلاغها روى لبه جدول نشسته‌اند. ديدم كارگر جوانى آهسته و بی‌حوصله بيل مى‌زند. ديدم صداى باد سوت مى‌شود از بين نرده‌ها. ديدم كه ماشين قرمزى عبور كرد و مردى با سرى فرو افتاده. ديدم كه خيال يك قصه از كنارم گذشت. ديدم كه خيلى وقت است كه لكه زرد پررنگى شده‌ام رو به يك تپه ى سبز گرمازده و نه دغدغه چكهاى پاس نشده‌ى مدرسه را دارم. نه خانه‌اى كه نداريمش. شده‌ام لكه ى زرد پررنگى در خانه‌اى كه مال من نيست. راه مى‌روم. راه مى‌روم. راه مى‌روم و فكر مى‌كنم وقت خداحافظى از اين يكى هم رسيد. خداحافظ ايوان رو به تپه. خداحافظ افراها. پيچكها. چنارهاى نيمه جان. خداحافظ صداى رودخانه. خداحافظ. هنوز خداحافظيم تمام نشده كه عكاس مى گويد بايست. ديگر لكه زرد پررنگ نيستم. شيدا شدم. وقت رفتن است. 


٢٣ مرداد ٩٨

@mrs_shin

/ 1 نظر / 376 بازدید
syahbaatr

معماریش کار دست خودته اینجا؟