پیکان جوانان قهوه ای سوخته یک - بنز طلایی صفر

ده ساله بودم یا شاید کمی بیشتر. عروسی یکی از پسرعموها بود. آن هیجان دخترانه را یادم هست. حتی یادم می‌آید که عروس و داماد از توی قفسی سفید دو کبوتر را رها کردند. آن وقتها کاروان عروس راه می‌افتادند دور شهر و بوق‌زنان تا جایی که می‌شد دورتر و دورتر می‌رفتند. ما و خانواده عمو در خیابان ایران زندگی می‌کردیم. در کوچه‌ای باریک که هنوز نام خنده‌دارش را دارد: « منشی باشی» عروسی که تمام شد، همه‌ی خانواده در ماشینهایشان پریدند که شهر را گز کنیم. پسر عموی دیگر تازه در ولنجک خانه خریده بود. ولنجک، که همین ولنجک حالا نبود. خیابانی بود باریک با شیبی احمقانه که در فواصلی خانه‌های اندکی در آن به چشم می‌خورد. نمی دانم چه شد که کاروان راهی ولنجک شد. از همان کنار پمپ بنزین رفتیم بالا و به خیابان نیمچه خاکی با آن شیب احمقانه اش رسیدیم.

ما آن وقتها یک پیکان جوانان داشتیم که بابا یادمان داده بود بگوییم رنگش قهوه‌ای سوخته است. پسرعموی ساکن ولنجک کادیلاک طلایی داشت. شوهر عمه یک بنز طلایی. اعیانهای فامیل این دو تا بودند که ماشینهایشان قشنگترین ماشینهایی بود که تا آن وقت دیده بودیم. در ماشین شوهر عمه کسی اجازه نداشت خوراکی بخورد. دست کثیف به جایی بزند. یا حتی حرف زیادی بزند.

شب عروسی به سربالایی نفس گیر که رسیدیم ماشینها یکی یکی واماندند. بوق زدنهای شادمانه فراموششان شد. همه تمرکز کردند در تنظیم گاز و کلاژ تا بتوانند به آن بالا برسند. آن بالا هم که خبری نبود اما آن شب همه گیر داده بودند بروند همین جایی که حالا بام تهران شیک و ترتمیز است و آن موقع یک زمین خاکی بزرگ بی سر و ته بود کنار کوه.

یادم هست ماشین ما، همین پیکان جوانان دومین ماشینی بود که پشت سر کادیلاک طلایی به بالای خیابان رسید. چهره پدرم را در آن وقت یادم نیست اما احساس آن شبم را یادم هست. رد شدن از کنار بقیه ماشینها که داشتند درجا می‌زدند. جیغ شادمانه من و برادرم روی صندلی عقب و آن احساس عجیب پیروزی که وقتی رسیدیم آن بالا داشتیم.

دیشب از کنار پمپ بنزین که رد شدیم من یاد آن شب افتادم و نمی دانم چرا. سی سال گذشته اما به آن شب که فکر کردم آن احساس پیروزی، آن افتخار وحشیانه برگشت و نشست توی دلم، چیزی متعلق به آن دنیای خیلی خیلی کوچک واقعا بزرگ کودکانه که راه به جایی نداشت و در چارچوب امن خانه خلاصه می‌شد.

فکر کردم من یک روز برمی‌گردم و در همین محله ساکن می‌شوم و هر روز از کنار پمپ بنزین که به سمت خانه‌ام می‌روم آن احساس کودکانه را که با امنیتی شگفت و رویاهایی بزرگ آمیخته بود دوباره زندگی می‌کنم. فکر کردم من باید به اینجا برگردم. من اینجا بیش از هر جای دیگری در زندگیم پیروز، امن و خوشحال بوده‌ام.

 

/ 0 نظر / 83 بازدید