let's dance!

جایی در «فرندز» هست که ریچارد و مونیکا به این نتیجه می‌رسند که باید رابطه‌شان را تمام کنند. در سالن رقص هستند، وسط یک میهمانی. نقطه غم‌انگیزی‌ست برای اینکه یک سال پا به پای عاشقیشان آمده‌ایم. آنجا وقتی مونیکا رو می‌کند به ریچارد که « حالا چه کنیم؟» ریچارد می‌گوید «برقصیم. این آخرین آهنگ را برقصیم.» و آن فصل با آن رقص تمام می‌شود.

امروزهای ما، همه ما شبیه آن روز و آن میهمانی است. شبیه نقطه‌ی دانایی که می‌بینی امیدی در کار نیست. چراغی روشن نیست. ما هم تاریکیهای زیادی به خودمان دیده‌ایم. روزهایی به مراتب تیره‌تر را تاب آورده‌ایم. جنگ را دیده‌ایم. نابسامانیها را دیده‌ایم. حالا کم طاقتتر و ناامیدتر از همیشه‌ایم شاید.

این روزها هم می‌گذرند. حتی اندوه این «دانایی» سنگین هم رنگ خواهد باخت. با این حال در سایه سنگین روزهایی که در راهند، در میان همه پیش‌بینیهای ناخوش برای روزهای نیامده، در میان موج تحریم و گرانی و انفصال و انحلال و ممنوعیت یک رقص آخر برایمان مانده است. رقصی که امشب در روسیه اتفاق خواهد افتاد و ما سرتاسر چشم به آن خیره خواهیم شد. رقصی که سرخوشی‌اش فقط می‌تواند یک شب را روشن نگه دارد. فقط می‌تواند یک قاب خندان از این روزهای سرگیجه به دست ما بدهد. می‌تواند به یادمان بیندازد که ما هم حق خندیدن، حق سرخوشی، حق زندگی کردن داریم.

بیایید امروز، به هیچ چیز دیگر فکر نکنیم. این آخرین رقص را چنان که باید و شاید برقصیم.    


/ 0 نظر / 292 بازدید