می‌دونی دام محبت از رهایی بهتره؟ ( 3 نمره) ‌

مورچه‌ی سیاه داشت روی لبه‌ی کیفم راه می‌رفت. برش داشتم و پرت کردم زمین. در چرمی اتاق را پشت سرم بستم و نشستم روی مبل سیاه. از صبح هیچ چیزی راه درست خودش را نرفته بود. می‌دانستم روز، روز من نیست. گذاشته بودم نباشد. کاری از دستم برنمی آمد. از اول امسال که اصلا سال من نبود و من تا همین حالا آسه رفته بودم و آمده بودم که گربه شاخم نزند و زده‌بود.

چشمم به دقیقه ها بود که توی اتاق با سرعت می‌گذشتند. چشمم به ساعت بود. 5 دقیقه. 10 دقیقه. 15 دقیقه و من آنقدر گریه کردم که فکر می‌کردم باید همانجا بمانم. نروم اصلا. این همه اشکی که نمی دانستم از کی جمع شده را بریزم و تمامشان کنم.

از من پرسید اگر هیچ قید و بندی در زندگیت نداشتی چه می‌کردی. تجسم کن. هیچ قید و بندی.

خودم را تجسم کردم در یک خالی سفید بی پایان. اولین چیزی که به فکرم رسید گفتم. گفتم می‌رفتم سفر دور دنیا. با یک بک‌پک. به آینده و خانه و هزار چیز دیگر فکر نمی کردم. می‌رفتم تا قران آخر اندوخته ام را در شهرهای زیبای ناشناسی که فقط در خوابهایم دیده ام خرج می‌کردم.

به آدمهایی فکر کردم که حتی تحمل نداشتم عکسهای اینستاگرامشان را فالو کنم. دیدن عکسهایشان آزارم می‌داد. دیدن این همه رهایی. دیدن چادر زدنهایشان در دشتهای آخر دنیا. بالا رفتنشان از آخرین کوه. خیمه زدنشان کنار سبزترین جنگل. خواب رفتنشان با هیاهوی بلندترین آبشار. رهاییشان انگار توهین مستقیم به من بود. انگار آن آزادی را از من دزدیده بودند. از روزهای من که همه‌اش در جدال با عقربه‌ها می‌گذشت بس که همیشه جایی بود که باید بهش برسم و نمی رسیدم.

وسط این همه آرزو، که می‌شد داشته باشم، چسبیده بودم به نشدنی‌ترینش. حالا حالاها نشدنی‌ترینش.

که بود که می‌گفت مادر که شدی حتی اجازه نداری بمیری. سفر به آخر دنیا پیشکشت.

بیرون که آمدم مورچه سیاه داشت روی پایم راه می‌رفت. فوتش کردم و افتاد روی سنگ کف. با بقیه اشکهایم راه خیابان را گرفتم. یک جا باید تمام می‌شد ... یک جا باید این همه اشک بالاخره تمام می‌شد...

/ 0 نظر / 48 بازدید