جای خالی جوجه تیغی

سر چهارراه تنها ايستاده بود. كوچك بود. خيلى كوچك. قدش به زور به آينه ماشينم مى‌رسيد. اول چراغ ماشين را تميز كرد. بعد آمد كنارم. شيشه را دادم پايين گفتم:«آينه‌ها رو برام تميز كن.» ذوق كرد كه دعواش نكرده‌ام. از شيشه آن طرفى ماشين سرك كشيد توى ماشين. «خاله، برام يه عروسك ميارى؟ مث اين.» جوجه تيغى كوچك را دادم بهش. چراغ سبز شد. جوجه تيغى را چسباند به صورتش:«اين چيه؟» گفتم:«جوجه تيغی» و ماشين عقبى بوق زد. راه افتادم و بالاخره اشكم سرازير شد. 

جوجه تيغى را براى اولين ماشينِ برادرم خريده بودم. گذاشته بودمش جلوى داشبورد دوو سبز كله‌غازى. بعد آمد توى ريوى خودم. بعدتر ماشين قبلى او و سرآخر برگشت پيش خودم. دستكم پانزده سال بود داشتمش. 

اما همان لحظه فكر كردم آنچه دنيا را به جاى بهترى براى زندگى بدل مى‌كند، خاطره نيست. يك قطره مهربانى است. به جاى دايره‌هاى درهم تنيده‌ی اندوه و اضطراب، چرخه كوچكى از مهربانى. همين.

من آدمهايم را داشتم. خانه ارغوانى اجاره‌اى. ماشين سفيد و پسر بداخلاقم را. من جايى را داشتم كه به آنجا برگردم. آن كودك كه شايد ٥ سالش هم نبود، چيزى نداشت. 

اشكم از غصه كودكى كه خيلى خيلى كوچك بود بالاخره سرازير شد. قبلتر نتيجه‌ى عمو را بغل كرده بودم و يادم افتاده بود كه پدرش را هم بغل مى‌كردم. چقدر دوستم داشت. چهار دست و پا خودش را مى رساند به اتاقم. مرا صدا مى كرد «دِيدا» گفتم:«حامد يادت هست كه بغلت مى‌كردم؟» حامد لبخند زد و پسرش را از آغوشم گرفت. 

كنار همخونها با تمام اندوهشان، چيزى از جنس آرامش وجود داشت. چیزی از جنس امنيتى كه دنيا خيلى وقت بود كه از من دريغ كرده. اشكهايم را اما نگه داشته بودم.

بعد سر چهارراه بالاخره بغضم تركيد. 

جاى خالى كوچك جوجه تيغى و جاى خالى بزرگ همه‌ى آدمهايى كه دیگر نیستند و جاى خالى خيلى خيلى بزرگ امنيتى كه نداشتم... براى خودم، براى زن عمو، براى كودكيهاى بر باد رفته، براى آينده‌اى كه شبيه هيچ قصه‌اى نشد و براى كودكى كه از تمام دنيا فقط يك جوجه تيغى كوچك پانزده ساله داشت، گريه كردم. 

@mrs_shin

/ 1 نظر / 305 بازدید
live-me

این بچه ها از دنیا هیچ چیزی نمی خوان، خیلی دوست داشتنی ان