بازگشت به عصر حجر، تضمینی بدون درد و خونریزی

سالهاست دارم با دستهای بسته می‌نویسم. بسته چون نمی‌توانم خودم را رها کنم از فرزند کسی بودن، مادر کسی بودن، معشوق کسی بودن،همکار کسی بودن و ... زنجیرهایم هر چه که می‌گذرد، بیشتر و قویتر می‌شوند. با کوله‌بارهایی که ادامه راه روی دوشم می‌گذارد من دیگر باید مواظب نوشته‌هایم به عنوان مادر یک نوجوان باشم. باید حواسم باشد که دختر عمه و دختر عمو هم اینجا را می‌خوانند. باید یادم باشد که مادرم چه چیزهایی را دوست ندارد من بنویسم. باید حواسم به هزار چیز باشد جز خود نوشتن.

همه ی این زنجیرها با من چه می‌کنند؟ من کجا را دارم به جز نوشتن که به آن پناه ببرم. چاه من کجاست که آنجا فریادهایم را بزنم. چاهی در کار نیست. منم و همین صفحه سفید. منم و همین تمنای نوشتن. منم و همه چیزهایی که از بس باید حواسم به همه چیز باید باشد از نوک انگشتانم می‌گریزند. من نمی‌توانم بنویسم که چقدر تن تو را دوست دارم. نمی‌توانم بنویسم که چقدر مادر یک نوجوان بودن سخت است. نمی‌توانم بنویسم که جدایی در عین رهایی چقدر درد همراه خودش دارد. نمی‌توانم بنویسم که بزرگ شدن با یک مادر مثل مادر من چگونه حسی است. نمی‌توانم بنویسم که چه سخت است روبروی آدمی از جهانی دیگر بنشینی و به دغدغه‌هایی که دغدغه تو نیستند گوش بدهی.

یک روز، اما بالاخره از همه شما عبور می‌کنم. همه شما که دوستتان دارم و بخش بزرگی از زندگی من هستید. یک روز بی‌توجه به اینکه تو چه فکر می‌کنی، یا مادرم یا پسرم چه فکر می‌کنند خواهم نوشت. آن روز شاید بالاخره بشود فهمید که در من چه شد که این زنی شدم که حالا هستم. راه چطور مرا به اینجا کشاند. من چرا ایستادم و همه ی تکه تکه شدنها را تماشا کردم. یک روز بالاخره می‌نویسم، آن طور که باید بنویسم. آن طور که شایسته کسی مثل من است که بنویسم و بعد روبرویتان می‌ایستم. می‌گویم که همانطور که من بخشی از زندگی شما هستم، شما هم بخش بزرگی از زندگی من هستید و من با جدا کردن این تکه‌های مهم از اصل اصل خودم شیر بی یال و دم و کوپالی هستم با یک مشت حرف بی‌مفهوم استعاری که راه به جایی نمی‌برد. پشت این همه مخفی شدن یک زن تلاش می‌کند راه نفسی برای خودش باقی بگذارد. میان این همه دستی که شاید از سر مهربانی گلویم را می‌فشارند در من دخترک کوچکی هست که هنوز دلش می‌خواهد آواز بخواند و روبروی دنیا بایستد. در من هنوز دخترک کوچکی هست، کاش بگذارید که باشد. کاش حداقل به من ایمان داشته باشید...

#فروردین97

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin


/ 1 نظر / 866 بازدید