عاقبت ما رو باش...

ذهنم بیشتر اوقات ذهن راه‌حل محوریست. مهم نیست مساله‌ای که پیش می‌آید چقدر سخت یا غیرقابل حل باشد. سریع چرخ‌دنده‌ها می‌چرخند و به راه‌حلهای ممکن فکر می‌کنند. یک وقتهایی هم راه‌حلی وجود ندارد و نمی‌شود کاریش کرد. به محض اینکه به همین نتیجه می‌رسم، ذهنم شروع می‌کند به یافتن راه‌حلهایی که بشود با مساله کنار آمد.

دیروز اما چیزی پیش آمد که جدید بود. وسط فکر کردن به راه‌حل مساله‌ای خستگی هم پیدایش شد. احساس کردم خسته‌ام. از حل کردن مساله‌های ریز و درشت خسته‌ام. خستگی و دلزدگی... چرخ‌دنده‌ها در خمیری سیال گیر کردند و متوقف شدند. بقیه روزم به جنگ با ملال گذشت و تمام شد.

به سالهایی فکر کردم که از سر آدمیزاد می‌گذرد تا این حجم از خستگی را روی شانه‌هایش باقی بگذارد. به وقتی که راهی نیست یا اگر هست هیجانی برای پیموندنش باقی‌نمانده‌است. به از دست دادن لذتهای ساده و کوچک زندگی.

یک روز بعد از گیر کردن در ملال، چرخ‌دنده‌ها باز به کندی چرخششان را آغاز کردند. چیزی فرق کرده‌بود اما. فهمیده بودم که یک جایی آدمها خسته می‌شوند. از دویدن مدام. از جدال با سایه‌ها. از موج سنگین گذر زمان. از خودشان حتی...

/ 0 نظر / 48 بازدید