"من راز فصلها را می‌دانم."

دانستن نام دیگری مهم است. نام، او را از غریبه بودن بیرون می‌آورد و جایی دیگر می‌نشاند. با دانستن نام اشیا به آنها نزدیکتر می‌شویم. انگار تا وقتی نامشان  را نمی‌دانیم می‌توانیم به سادگی از کنارشان بگذریم ...

خیلی وقت است صبحها، از کنار باغچه که عبور مى‌کنم نام خوب گیاهها را با خودم تکرار مى‌کنم. اول باغچه، شفلرا، بعد بنجامین، بعد لیندا، جا به جا هم پتوس آن وسطها. دراسینا هم هست و باغچه آن طرفى پتوس ابلق هم دارد، آگلونما هم برگهای دو رنگ بزرگش را رو به نور چرخانده‌است.  

٣ سال پیش من نام گیاهها را نمى‌دانستم. بلد نبودم با گیاهها زندگی کنم. این انرژی شگفتی  را که از آنها در خانه جاری می‌شود تجربه نکرده بودم. حالا فقط کافیست که کمی اندوهگین باشم و بروم سروقت گلدانها. گیاهها همیشه راهی پیدا می‌کنند که اندوه راهش را گم کند و به چیزی قابل تحملتر تبدیل شود. نه به چیزی شبیه شادی اما آن سنگینی با لمسشان کنار می‌رود. کافی است که سرم را گرم کنم به آب دادن گلدانهایم یا جدا کردن برگهای زرد یا خشک یا هرس کردن آنهایی که دیگر زیادی قد کشیده‌اند و از گلدانهای کوچکشان بیرون زده‌اند.

کشف کرده‌ام که این مراقبت، جانم را نوازش می‌کند. به من چیزی می‌دهد فراتر از روزمرگیها. می‌توانم برای خودم خیال ببافم که در یک جنگل زندگی می‌کنم. گیاههایم را به اسم صدا کنم و منتظر بمانم که نامم را یاد بگیرند.

دو سه روز که از خانه دور می‌شوم بی‌تابتر از همیشه برمی‌گردم. بعد از هر سفر برگهای پتوسهایم براقتر و بزرگترند. اشرفیها به پنجره کناری نزدیکتر شده‌اند و پیرومیا باز هم بیشتر قد کشیده است. هر روز که دارم از سرکار برمی گردم و در اتوبان طولانی صدر رانندگی می‌کنم به لحظه‌ی چرخاندن کلید در قفل در فکر می‌کنم. یک صدای تق و بعد جهان کوچک و ساده‌ای که می‌توانم آنجا خودم باشم. خود خسته سرخورده از شهر که دنبال یک قطره طبیعت در خانه‌ای با 56 گلدان کوچک و بزرگ زندگی می‌کند. 56 نه، 57. قلمه‌های دیروزی کاکتوسهایم را یادم رفت بشمرم... 

/ 0 نظر / 32 بازدید