« کمی آهسته‌تر رد شو...»

پسرک دارد دوازده ساله می‌شود. خودش از حالا می‌گوید سیزده. خودش از حالا تین‌ایجر به حساب می‌آید. از حالا یک سر دارد و هزار سودا. از حالا حرفهای گنده‌تر از دهنش می‌زند. درس زندگی می‌دهد. راه و چاه نشانم می‌دهد. بعضی وقتها آنقدر عاقل می‌شود که شگفت‌زده‌ام می‌کند. بعضی وقتها آنقدر کودک که یاد دو سالگیش می‌افتم. با ملغمه‌ای که با ابتدای نوجوانی می‌آید داریم با هم پیش می‌رویم. کورمال کورمال طبعا. نه می‌دانم راه کجاست و نه می‌دانم چه باید بکنم. انگار اگر فقط این سپری شدن را تاب بیاورم همه چیز سرانجام درست می‌شود و حتی نمی‌دانم که چه باید درست شود و اصلا چطوری باید بشود که بگویم درست شد. راه ادامه دارد. راه می‌پیچد و سربالایی می‌شود. نفس من و پسرم گاهی بند می‌آید. بعضی روزها ساده‌تر است. بعضی روزها دشوارتر...

این روزها من پسری در خانه دارم که هر روز کمی از دیروزش بلندتر است. هر روزش تارهای موی روی صورتش کمی پررنگتر است. هر روز آن برق هیجان‌انگیز کودکی کمی محوتر می‌شود و جایش را به گیجی نوجوانی می‌دهد. صبحها که بدرقه‌اش می‌کنم برای چند دقیقه می‌ایستم دستم را فشار می‌دهم روی قلبم تا باور کنم که سر جایش مانده و راهش را نکشیده پا به پای پسرم برود. دوازده سال پیش در چنین روزهایی من با قدمهای پنگوئنی در خانه راه می‌رفتم و نمی‌دانستم مادر شدن چطور خواهد بود. همه چیز درست همانطور بود که کتابها می‌گفتند: « هیچ کتابی نمی‌تواند شما را به راستی برای مادر شدن آماده کند.»‌و همین هم شد. حالا تجربه‌ی دوازده ساله‌ام پوستم را کلفت کرده و گوشهایم را تیز. به راهی که آمده‌ایم نگاه می‌کنم و اشکها را با دست کنار می‌زنم. با اینکه می‌دانم هیچ چیز طبیعی‌تر از این نیست که روز تولد پسرکم اشک بریزم که از حالا دلش می‌خواهد سیزده ساله باشد.  

/ 0 نظر / 86 بازدید