پاییزانه

من نمی‌توانم کم دوست داشته باشم. یا خیلی خیلی خیلی دوست دارم یا دوست ندارم. آن جایی را که خیلی خیلی خیلی دوست داشتنم کم‌جان می‌شود، نمی‌فهمم. هی دردم می‌آید. هی زخم می‌خورم. هی هنوز با سماجت خیلی خیلی خیلی دوست می‌دارم و بعد یک روز می‌بینم از آن خیلی خیلی خیلی دوست داشتن چیزی نمانده است. نمی دانم چه شد که امروز به خیلی خیلی خیلی دوست داشتن و بعد دوست نداشتن فکر کردم. شاید مال باد خنک پاییز بود که خاطره‌ای از بدترین پاییز عمرم را برایم آورد.

آیا این من بودم که پشت ترافیک همت، میان آن همه نوتیفیکشن دنبال چیزی می‌گشتم که روز را قابل تحمل کند؟ آیا این من بودم که ته چاه عمیق و غمگین خودم کز کرده بودم؟ آیا این من بودم که بالهایم را بسته‌ و سقوط کرده‌ بودم؟

 در آن بدترین پاییز عمرم، سیاهی همه چیزی بود که داشتم. سیاهی و دوستانم. دوستانم نجات‌دهنده‌های بی ادعایی بودند که هر چقدر که زورشان می‌رسید کمکم می‌کردند. اما من سنگین شده بودم. خسته شده بودم و باور نداشتم که بال دارم. نامه‌ی پاییزی  تو یادم انداخت که چاه را با دست و پنجه نمی‌شود بالا آمد. یادم انداخت که بال دارم. هر چند آنقدر ازشان استفاه نکرده‌ام که فراموششان کرده‌ام. یادم انداخت که چه کسی هستم. زنی که می‌نویسد. زنی که رویایی داشت. زنی که رویایی دارد.

در پاییزی که رسیده مثل پاییزهای قبل، من، وفادارنه به شیدایی که از ته چاه خودش بیرونش کشیدی، فکر می‌کنم. من به خودم یادآوری می‌کنم که چه راه دور و درازی را با تو آمده‌ام. چه بزرگ شده‌ام در این مسیر. چه به آن اصل سبز و جاری و زنانه خودم نزدیک شده‌ام. چقدر مهم بوده و هست، بودنت و خیلی خیلی خیلی دوست داشتنت.

در این پاییز که با شتاب مثل همه پاییزها می‌دود، من کنار همین پنجره خودم مکث می‌کنم. منتظر بارانی می‌مانم که با هم زیرش راه رفتیم. منتظر می‌مانم که به بازجنگلهای مه آلود برویم و زندگیمان را از دام وضوح نجات بدهیم. کمی گم شویم. کمی آواره. کمی آرام. کمی سردمان شود. کمی بچسبیم بهم. کمی آن خنکی را نفس بکشیم. کمی فکر کنیم به اینکه چه خوب است که وسط این همه سردرگمی کسی هست که بشود با او تمام سفرها را آرزو کرد.


@mrs_shin

/ 0 نظر / 254 بازدید