سگ سياهِ خوشبختى

يك هفته مانده به عيد، خوشبختى، در قالب سگ سياه كوچكى به كارگاهمان آمد. روز شلوغى بود. پر از كارگرهايى كه با فرغون بار ماسه مى‌بردند. آسانسور كارگاهى كه وقتى به طبقه همكف مى‌رسيد همه ساختمان را مى‌لرزاند. سر كارگرى كه با فرياد كارگرها را صدا مى‌زد. سرپرست كارگاهى كه دنبال سر كارگر هوار مى‌كشيد. سگ، بى اينكه از اين همه هياهو بترسد از روى تل ماسه گذشت، از كنار پاى كارگرها رد شد و آمد جلوى دفتر. ما تازه ناهارخورده بوديم. آنقدر دورمان چرخيد و دمش را تكان داد كه ته مانده غذا را برايش آورديم. غذايش را كه خورد آمد توى دفتر و يك گوشه خوابيد. 

سگ خنگ و خوشحالى بود كه از ما نمى‌ترسيد. وقتى باهاش حرف مى‌زدى، چشمهاى سياهش را با آن مردمكهاى گنده روى صورتت نگه مى‌داشت. از زمره‌ى "چايى نخورده پسر خاله‌شوندگان" بود. خوابش را كه كرد شروع كرد به چرخيدن در كارگاه. 

شب بعد از رفتن ما، نگهبان توى انبار كوچك بسته بودش. آنقدر سر و صدا كرده بود كه كارگرها تا صبح خوابشان نبرده بود. 

صبح تا ما را ديد بساط خود شيرينى‌اش را شروع كرد. شد سگ مظلوم نازنازى. اسمش را گذاشتيم كوكى. 

من هيچ وقت حيوان خانگى نداشته‌ام و گربه‌ها را هم از سگها بيشتر دوست دارم اما اين يكى با آن طبيعت خوشحالش توى دلم نشست. آنقدر از بودن با ما شاد بود كه شادى‌اش به ما سرايت مى‌كرد. تمام كارگرها صبح دم دفتر نق مى‌زدند كه سگتان نگذاشت تا خود صبح بخوابيم. 

فردا شب، نبسته‌بودنش. از زير در رفته‌بود بيرون. به نگهبان گفته بوديم كارى به كارش نداشته باشد. نگهبان احمق، دو سه بار رفته بود دنبالش و دست آخر كه خسته شده بود به راننده‌اى گذرى گفته بود سگ را ببرد جايى دورتر، رها كند.

صبح جاى خالى سگ ديوانه‌كننده بود. نگهبان توبيخ شد. دو سه بار تمام منطقه را دنبال سگ سياه خوشحالمان گشتيم و پيدايش نكرديم. من جواب سلام نگهبان را ندادم و مغموم پشت ميزم نشستم. 

روز آخر كار، س. از بالاى تاور تلفن زد. گفت سگ سياه كوچكى در مزرعه‌ى آن طرف رودخانه مى‌پلكد و شايد كوكى خودمان باشد. نرفتيم دنبالش. كوكى كارش را بلد بود. حتما خودش را در دل صاحب مزرعه جا كرده و تازه اگر دوباره مى‌رفتيم سراغش باز كارگرها در تعطيلات پيش رو، آواره‌اش مى‌كردند. 

بعد از عيد قرار است برويم تا مزرعه، ببينيم سگ سياه كوچك همان كوكى خودمان است يا نه. شايد آنجا اسمش هاپو، سيا يا مشكى باشد. مهم نيست. مهم اين است كه زنده و خوشحال جايى بپلكد و خوشبختى را همراه خودش بياورد. 

*

اين پست آخر امسال است. 


اميدوارم در سال سگ، خوشبختى مثل سگ سياه كوچك، خنگ و خوشحالى به خانه‌هايتان بيايد و ماندگار شود. 


سال نو مبارک! 

شيدا 




#اسفند٩٦ 

@Mrs_shin

/ 0 نظر / 845 بازدید