اگر به یکى از این درختها مى بستندم، به همه چیز اعتراف مى کردم!

جنگل از بلوار اصلى ٧٠٠ متر فاصله داشت. دمِ غروب بود که رسیدیم. جنگل، به جنگل اوهام مى ماند. تنه ى درختها از همان پایین چند شاخه شده بود و درختها شبیه دیوانه هاى فرارى بودند که زیر برگهاى سبز پنهان شده اند. انگار که قرار بود با تاریک شدن هوا جان بگیرند و انگشتهاى باریک و قهوه اى رنگشان را تکان بدهند. به مردمى که شادمانه آتش روشن کرده بودند و هیاهوى خنده هاشان جنگل را برداشته بود نگاه کردم و فکر کردم اگر سکوت کنند، صداى ملایم و خوفناک حرکت شاخه ها را خواهیم شنید. فکر کردم مى ترسم. براى اولین بار توى عمرم از یک جنگل مى ترسم و دوستش دارم. مثل یک رویاى ترسناک بود. از همانهایى که وقتى بیدار مى شوى، خوشحالى که فقط یک رویا بوده و بس.

بعد از ترس مبهمم از جنگل، جلوى غرفه فروش صنایع دستى ایستادم و دو تا بلبل کوچک سفالى خریدم. فروشنده گفت: تویش که آب بریزى و از سوراخ بالایش فوت کنى، سوت بلبلى مى زند. سوت زدنش مهم نبود. بعد از ترسناکى درختهاى دیوانه ى جنگل، بلبل کوچک با لعاب سفیدش، انگار نوید آرامش مى داد و البته سوت زدنش هم حقیقت داشت. پسرم شب نیم ساعت در اتاق کوچک هتل سوت بلبلى زد و خودش و کف اتاق و تمام پتوها را خیسِ آب کرد.

هفتم فروردین ماه/جنگل النگدره/گرگان

/ 0 نظر / 2 بازدید