من آشغال جمع می‌کنم، پس هستم.

بالاخره رفتم سراغ پایین کمد اتاق خواب. این پروژه آنقدر وحشتناک بود که اصلا نمی‌شد به همین راحتی رفت سراغش. محتویات پایین این کمد، اول پایین کمد اتاقم در خانه پدری و بعدها در طبقه زیرین بقیه خانه‌هایی که در آنها بوده‌ام، زندگی کرده‌اند. شامل یک سری چیزهاییست که سال تا سال هم سراغشان نمی‌روم اما نه می‌شود دور ریختشان و نه حتی می‌شود ازشان استفاده کرد. مثال بزنم؟ دفترچه‌های یادداشت قدیمی. کارنامه‌های دبستان. قراردادهای کاری. راپید و لوازم دانشگاه. مدرک فوق لیسانس. یک عالمه آزمایشهای پزشکی. مدارک مربوط به زایمانم و ...  بار دوم است که بعد از ساکن شدن در این خانه سراغ این کمد عوضی رفته‌ام. لامصب مثل گذشته‌های آدمیزاد می‌ماند. هیچ جوری نمی‌شود به تمامی از دستش خلاص شد. حتی شب عید هم که بیشتر جاها را مرتب می‌کنم این یکی پروژه غول‌آسای ترسناکی به نظرم می‌آید و از زیرش در می‌روم.

صبح که بدخواب شده بودم و هیچ کاری نداشتم بکنم و درس* هم دلم نمی‌خواست بخوانم رفتم سراغ کمد اتاق. شب قبل پایین کمد سینا را ریخته بودیم بیرون و سه تا کیسه بزرگ گذاشتیم که به کوه زباله خشکهای برج اضافه شود. سینا گفت "هر سال داریم این کارو می‌کنیم و بازم این کمد پره." به نظرم زود بود که برایش از طلسم شوم پایین کمد اتاق خواب حرف بزنم. به جایش اسباب بازیهای سالم را جابجا کردم. شکسته‌ها را چپاندم توی کیسه و دفترهای نیمه سفید را گذاشتم برای خودم کنار.

احتمالا تحت تاثیر همین بود که صبح فکر کردم بروم سراغ کمدم. مرا که نمی‌خورد که. بعد اولین چیزی که برداشتم و گذاشتم یک گوشه اتو بود. دقیقا این کمد همان کاربرد اتو را داشت در زندگی من. کلا اتو نمی‌کنم. هر چیزی که اتو لازم داشته باشد نمی‌خرم. پیرهنهای مردانه به خشکشویی تبعید می‌شوند و پس از اینکه دو هفته بیشتر از زمان لازم آنجا ماندند به خانه برمی‌گردند. سالی یکی دو بار شاید یک شال را که خر شده‌ام و قبل از اینکه مطمئن شوم که اتو نمی‌خواهد خریده‌ام، اتو می‌کنم.

هاها، میز اتو هم دارم که از وقتی آمده‌ام  این خانه فقط یک بار ازش استفاده کرده‌ام. یک بار در سه سال و اندی. با این حال همیشه با من زندگی کرده. فکر کردم پاییز که بالکن بی‌مصرف می‌شود بگذارمش گوشه بالکن. بعد چکمه‌های نازنینم بودند که هنوز آنقدر دوستشان دارم که در جعبه زیبایشان زندگی می‌کنند  تا وقتی که به جا کفشی منتقل شوند. جعبه‌ی بزرگ خیاطی که تقریبا هیچ وقت ازش استفاده نمی‌کنم. مگر اینکه روبانی در بیاورم یا متر خیاطی را بردارم چون متر مهندسیم هیچ وقت در دسترس نیست. آها. آن را هم پیدا کردم. در همین اعماق.

بعد جعبه خاطرات قدیمی که اصلا بازش نکردم. می‌دانستم که نمی‌شود دورش انداخت.

فکر کردم تا وقتی بمیرم کماکان مالک یک زیر کمد اینچنینی خواهم بود. با توجه به انباری کپک زده‌ای هم که دارم نمی‌شود اینها را برد آنجا و خانه به خانه با من می‌آیند تا خانه‌ی آخر. بعد بازماندگانم اه و پیف کنان اینها را دور می‌ریزند. دختر که ندارم که کمی این آشغال جمع کردنهای رمانتیک را درک کند. پسرم که احتمالا سراغ اینها نمی‌آید. شاید عروس آینده در جستجوی سند زمینی که ندارم و میلیاردها تومن می‌ارزد یا نقشه گنج یا چه می‌دانم رسواییهای خانوادگی که بعدا بتواند توی سر پسرم بزند – آخر مادر شوهر بددل هستم**– بیاید سراغشان و من رمانتیک 13 ساله را مسخره کند که شعرهایی توی مایه‌های « غروب عاشقان رنگش طلایی است»*** را با دست خط همکلاسیم نگه داشته‌ام.

شاید هم قبل از مرگم فرصت داشتم و ضمن معدوم کردن آیدی‌های فیس بوک و اینستا و بقیه شبکه‌ها، اینها را هم خودم بریزم دور که یکی از آرزوهای واقعیم است. یعنی کلا اینکه بعد از مرگ یکی بیاید فیس بوکش را چک کند انگار که نمرده خیلی به نظر تجاوز به حریم شخصی می‌آید. بگذریم.

بهرحال هر جور که بود موفق شدم چیزی حدود دو تا کیسه متوسط دور بریزم. فکر کردم هر سال می‌روم سراغشان و بالاخره چیزهایی پیدا می‌کنم که ارزششان را دیگر برایم از دست داده‌اند. مثل همین جعبه راپیدها. مثل مدارک زایمان. دفترچه خدمات درمانی خدا سال پیش. قراردادهای قدیمی. رزومه‌ی زمان تیرکمان شاهم و دفترهای حساب کلاس اول سینا.

حالا زیر کمد به اندازه دو تا کیسه سبکتر شده. من فکر می‌کنم یک جای زندگی باید از این زیرکمدها خلاص شد و رفت. مثل وقت مهاجرت. اگر قرار بود مهاجرت کنم هیچوقت محتویات این زیر کمد را نمی‌بردم. با این حال تا وقتی که هستم و جا دارم محکومم به زندگی کردن با کارت دانش آموزی دبستان بهار آزادی. دستبند نوزادی سینا و شعرهای آبدوغ خیاری خودم و بقیه دوستانم.

 

 

* قصد ادامه تحصیل ندارم خدا را شکر. درس فقط یک دوره کوتاه نظام مهندسی است که شرکت کردم و بابتش باید امتحان بدهم و سخت است.

** اونم از الان!! خدا...

*** مریم امامی – مدرسه راهنمایی محبوبه دانش – سال سوم راهنمایی

/ 0 نظر / 71 بازدید