اوهام

مردى در موتورخانه ساختمان ما زندگى مى‌كند كه نمى‌دانم او از من بيشتر مى‌ترسد يا من از او. انبارى كوچك من، چسبيده به موتورخانه است. هر بار مى‌روم تا چيزى را در انبارى بگذارم، به محض اينكه قفل را باز مى‌كنم و زبانه در را مى‌كشم، مرد پيدايش مى‌شود. پير است. صورت و موهايش خاكسترى است. قدش كوتاه است و اسم كسى را با صدايى نامفهوم مى‌آورد كه نمى‌دانم كيست. با ديدن من، "آه، ببخشيد!" مى‌گويد، با طمانينه دور مى‌زند برمى‌گردد و در پشت سرش بسته مى‌شود. 

براى من، رفتن به انبارى از سختترين كارهاى دنياست. حاضرم خانه را با هزار جعبه شلوغ كنم اما نروم اضافه‌ها را توى انبارى بگذارم. چه كسى دوست دارد برود ده متر زير زمين، سرك بكشد توى راهروى دراز و باريكى كه پر از درهاى فلزى است و با پيرمردى وهم‌زده روبرو شود كه اسم شخصى خيالى را صدا مى‌كند؟ 

زبانه در انبارى را به سختى مى‌توانم باز کنم. به اشيايى كه آنجا هستند بى‌علاقه ام. فقط كفشهاى تابستانه‌ام هستند كه هنوز مى‌خواهمشان. بقيه انبارى را مى‌شود خالى كرد توى زباله و كك كسى هم نگزد. هيچ در هيچ. 

دو سه روز پيش كه اتاق سينا را مرتب مى‌كردم بالاخره از اينكه دوباره لگو بازى كند قطع اميد كردم و سه تا جعبه بزرگ لگو را از گوشه اتاقش برداشتم كه ببرم انبارى. از آنجايى كه تازگيها اشتياقم به زندگى را از دست داده‌ام، به سينا نگفتم دارم مى‌روم انبارى. برايم مهم نبود كه پيرمرد اوهامى مرا در اسارتگاهش كنار هوهوى مدام موتورخانه و بوى نم و صداى چكه كردن قطرات كثيف آب اسير كند. جعبه‌ها را هل دادم توى آسانسور و زدم p3 و منتظر ماندم تا در قعر ساختمان فرو بروم. همانجا كه پيرمردى با صورتى خاكسترى با شنيدن هر صدايى مى گويد: " تويى؟ اومدى؟" و چند قدم به طرف من برمى دارد تا بفهمد من آن كسى نيستم كه انتظارش را مى‌كشيد. پيرمردى كه نمى‌دانم من بيشتر از او مى‌ترسم يا او از من. 


@mrs_shin


/ 1 نظر / 274 بازدید
syahbaatr

این حس خوب یعنی تو یعنی کفشات ، یعنی انباری یعنی بقیشو دیگه نتونستم جور کنم