در ستایش خودم و همه کرگدنهای دیگری که می‌شناسم و دوستشان دارم.

نصف بیشتر گلخانه را سنبل کاشته‌بودند. هنوز گل نداده‌بودند اما عطر خفیفی از بودنشان در فضا بود. شاید هزار، دو هزار گلدان کوچک سیاه در ردیفی مرتب کنار هم بودند. حضورشان آنقدر قطعی و سبز و سنگین بود که انگار بهار همانجاست. انگار واقعا شب عید شده و هر کس یک گلدان سنبل زده زیر بغلش و دارد می‌‌‌‌‌رود خانه.

به روز آخر سال در رهشهر فکر کردم و گلدانهای بی‌شمار سنبل که در حیاط می‌چیدند و هرکس که می‌رفت خانه یکی با خودش می‌برد. آن منظره عجیب را به یاد آوردم  که دم صبح می‌آمدم و صفهای صورتی و بنفش سنبل حیاط را پر کرده بودند... دلم بهار شد. دلم با همین ردیف سنبلهای توی گلخانه و خاطره‌ی رنگیم بهار شد.

زدم بیرون. چیزی نخریده بودم اما دلم شاد بود. بعد یادم افتاد که فردا 14 اسفند است. یادم افتاد که 4 سال پیش در چنین شبی نشستم و به ناخنهای انگشت پایم لاک قرمز زدم. فردایش یک زندگی مشترک را برای همیشه تمام کردم. یادم افتاد که زندگی ادامه پیدا کرد و من نمردم و یاد گرفتم روی پاهای خودم بایستم. یادم افتاد که هر سال چقدر خاطره‌ی دردی که کشیدم، دورتر می‌شود و به جایش خاطره‌های تازه می‌نشینند. خاطره از اولین پتوسی که در خانه‌ام کاشتم. از رنگ زدن دیوار ارغوانی. از دستمال کشیدن پنجره‌ها و آویختن پرده‌های تافته. از روزی که پرده مخمل بنفش را برای اتاق خواب خریدم. از همین ملافه‌های یاسی نو که هنوز پهنشان نکرده‌ام. از چسباندن قاصدکها به دیوار اتاق سینا. از میهمانیهای یهویی. از نشستن مریم با پای گچ گرفته روی پیشخوان. از بچه‌های دوستانم که کف زمین دور سفره‌ی بزرگی نشسته‌اند. از مجسمه‌ی زن و مردی که همدیگر را در آغوش گرفته‌اند. از بوی آش رشته. خورش بادمجان. ته‌چین مرغ. زندگی بی‌آنکه مکث کند،ادامه پیدا کرد و من نمردم و بزرگ شدم.

هنوز هم بعد از 4 سال زندگی مستقل نمی‌دانم مرغ کیلویی چند است و گوشت چند. حتی قیمت شیر و پنیر و ماست را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم که حدود خریدهایم چقدر در می‌آید. نمی‌دانم خرج ماهانه ماشینم چقدر است. نمی‌دانم چقدر برای  خرید خانه چقدر خرج می‌کنم. نمی‌‌‌‌دانم دقیقا چقدر پول لازم دارم.

اما می‌دانم چراغهای خیابان نوبهار را دقیقا کی روشن و خاموش می‌کنند. می‌دانم که نور خوشرنگ دم غروب خانه‌ام از کجا می‌آید. آن شعاع نور کج تابستان را می‌شناسم. می‌دانم همسایه بالایی که حمام می‌کند در خانه ی من صدای باران می‌آید. می‌دانم که گلدان سفید سرامیکم در برابر ضربه‌های توپ فوتبال مقاوم است. می‌دانم که از شبهای خانه نمی‌ترسم. می‌دانم که کی باید پامچال بخرم و کی شمعدانی.

خیلی چیزها را می‌دانم. خیلی چیزها را هم هنوز نمی‌دانم. می‌دانم که عشق، برای یک زندگی کافی نیست. می‌دانم که عشق، برای یک زندگی کافی است. می‌دانم که مجموعه خطاهای دو نفر یک زندگی را به بن‌بست می‌کشاند. می‌دانم که با خطاهایی بزرگ و سنگین هم گاهی می‌شود کنار آمد و به زندگی ادامه داد. می‌دانم که وقتی سرنوشت بخواهد، راههای دو نفر را بالاخره بهم می‌رساند. می‌دانم که وقتی سرنوشت نخواهد، راههای دو نفر را بالاخره از هم جدا می‌کند. می‌دانم که ازدواج دشوار است و نگه داشتنش تلاش دو طرفه‌ی دائمی می‌طلبد. می‌دانم که بزرگ کردن یک بچه نوجوان از همه‌ی اینهایی که می‌دانم دشوارتر است. می‌دانم که زندگی و نیرویش از همه جریانهای دیگر قویتر است.

باید همه‌ی اینها را می‌نوشتم که بدانم کجای خودم ایستاده‌ام. کجای زندگی. کجای راه. باید می‌نوشتم که یادم بماند امسال از آن سنبلهای بنفش بخرم و بگذارم بویش تمام خانه را پر کند. دستی بزنم به شانه‌ی خودم و بگویم حواست هست که از پس خیلی چیزها برآمدی و بعد گلدان سنبل را به خودم هدیه بدهم.


#اسفند٩٦

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin


/ 1 نظر / 750 بازدید